تبليغاتX
كلبه دلتنگيهايم
كلبه دلتنگيهايم



دلتنــــــگ

هیچکدوم دست خودت نیس........
خودتو...به هر دری میزنی...
هر حرفــــــــــی میزنی...
گاهی سکــــــــــــــــــوت میکنی...
قدم میزنـــــــــــــــی..
چشــــــمهاتو میبینــــدی....
بهونــــــــــه میگیری..
قهـــــــــــر میکنی...
آشتـــــــــی میکنی....
اشکت با تلنگری سرازیر میشه.....
الکی داد میزنی..
یهو بیخود آروم میشی..
هیچکی نمیدونه چرا........
اصلا مهم نیس که نمیفهمن...
مهم اینه که میخوای فقط و فقط عشقــــــت..
بفهمه که امـــــــــــــــروز .....
.
.
.
خیلــــــــــــــــــی دلتنــــــگش شدی ....
درست مثه هرروز !!!!!!

سه شنبه بیست و هفتم دی 1390  توسط محمد  |

 

حس هیجی نیست

ذوقی چنان ندارد    بی دوست زندگانی

جمعه بیست و سوم دی 1390  توسط محمد  |

 

بود ..... نبود

نبود...پیدا شد...آشنا شد...دوست شد...مهر شد...گرم شد...عشق شد...یار شد...تار شد...بد شد...رد شد...سرد شد...غم شد...بغض شد...اشك شد...آه شد...دور شد...گم شد .........

پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390  توسط محمد  |

 

خدا..............

از طرف خداوند: برويد مثل آدم زندگي تان را بکنيد

فکر کنید من اصلا وجود ندارم
برويد مثل آدم زندگي تان را بکنيد
و اين قدر داستان و شعر درست نکنيد!
اگرخودتان من را درست کرده ايد
که کاسبي کنيد و سر همديگر را کلاه بگذاريد!
چرا پاي من را وسط مي کشيد ؟!
اگر من چنین خدايی هستم،
چرا موسي را بفرستم بگويم شنبه را تعطيل کند!
و عيسي را بفرستم بگويم يک شنبه را!
و محمد را بفرستم بگويم جمعه را ؟!
چرا کاري کنم که عيسي شرابش را در کليسا بنوشد!
و مسلمان به جاي شراب شلاق بخورد ؟!
اگر همه دين ها مي گويند من اين قدر مهربان هستم،
چرا بيشتر تلفات تاريخ و جنگ ها در تاريخ
با نام دين و انجام تکليف ديني و هدايت مردم
و بردن مردم به بهشت صورت گرفته است ؟!!!
چرا اين همه آدم کج و معوج به اسم من روي زمين خدايي مي کنند؟!
و کليد بهشت مي فروشند
و يا دنيا را براي مخلوقات من جهنم کرده اند؟!
اگر من خدايي هستم که به عبادت محتاج باشد!
خدايي که قسم بخورد جهنمش را از نافرمانان پر مي کند!
خدايي که فقط محبان علي را به بهشت راه بدهد!
و بقيه پيامبرانش بشوند زرشک!
خدايي که مي گويد زمين آزمايشگاه است
و آدم ها موش آزمايشگاهي!
و تمام آن چه که در زمين حرام کرده را در بهشت وعده مي دهد!

اون من نيستم، اصلا من نيستم

شنبه پنجم آذر 1390  توسط محمد  |

 

دفتر عشـــق

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

اونیكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم

غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم

دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو

ازاون كه عاشقــــت بود

دوشنبه شانزدهم آبان 1390  توسط محمد  |

 

انتظار

هــــــــــــــنوز دستهایم در دستهای تو بود که باران بارید
تو رفتی چتر بیاوری و من هنوز که هنوز است
روی نــــــیمکت مـــــــــــــــــــنتظرم
که یا باران بـــــــند بـــــــــیاید
یا تـــــو با چـــــــــــتر
یا تو بـــی چــــــتر
فقط برگردی...

پنجشنبه دوازدهم آبان 1390  توسط محمد  |

 

شرمنده ام ××× گفته بودم

شرمنده ام
گفته بودم
دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم
و تا هزاره ی شمردن چشم می گذارم
گفته بودم
غبار قدیمی تقویم را
ازش یشه های شعر وخاطره پاک نمی کنم
گفته بودم
صدای سرد سکوت این سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم
اما دوباره دل دل این دل درمانده
تو را میهمان سایه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد
هی
همیشه همسفر حدود تنهایی
بگذار که دفتر دریا هم
گزینه یی از گریه های گاه به گاه من باشد

شنبه هفتم آبان 1390  توسط محمد  |

 

شتاب مکن

شتاب مکن
 که ابر بر خانه ات ببارد
 و عشق
 در تکه ای نان گم شود
 هرگز نتوان
 آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
 سقوط می کند
 و هنگام که از زمین برخیزد
 کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
 آدمی را توانایی
 عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد

دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390  توسط محمد  |

 

خـ‗__‗ـدایـ ‗__‗ـا

خـ‗__‗ـدایـ ‗__‗ـا . . . یـ‗__‗ـا فریـ‗__‗ـاد در گـلـ‗__‗ـویم را بگیـ‗__‗ـر یـ‗__‗ـا بغـ‗__‗ـض گـلـ‗__‗ـوگیـ‗__‗ـرم را . . . هـ‗__‗ــرکـ‗__‗ـدام راه دیـگـ‗__‗ـری را بستـ‗__‗ـه

سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390  توسط محمد  |

 

زمونه

تو اين زمونه شده غم براي من لباس تن
فقط يه شمع نيمه جون مونس لحظه هاي من

كاشكي يكي پيدا بشه معني عشق و بدونه
براي اين شكسته دل هميشه عاشق بمونه

مي خوام كه اين پنجره رو به روي ابرا وا كنم
پر بكشم پروانه وار غم و ديگه رها كنم

چه خوبه در كنار تو، تو دشت عشق پا بذارم
اين غم و غصه ي دل و يه گوشه اي جا بذارم

بيا اميد زندگي كه داري بوي تازگي
رمز پريدن و فقط تو مي توني واسم بگي

بيا اميد زندگي كه داري بوي تازگي
رمز پريدن و فقط تو مي توني واسم بگي

دوشنبه هفتم شهریور 1390  توسط محمد  |

 

هنوزم......

هنوزم چشمای تو مثه شبای پر ستاره ست

 هنوزم دیدن تو برام مثه عمره دوبارست

 هنوزم وقتی می خندی دلم از شادی می لرزه

هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه

 اما افسوس تو را خواستن دیگه دیره

 اما افسوس با نخواستن دل آروم نمی گیره

 تا گلی از سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت

شبنمی غمزده از گوشه چشمانه من آویخت

دوری بین من و تو دوریه ما هی و دریاست

دوری بین من و تو دوریه ماه و تماشاست

 اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره

اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره

پنجشنبه بیستم مرداد 1390  توسط محمد  |

 

سکه ی زندگی

سـکـــــــه ی زنـدگـیم

شـیـــــــر نـدارد

امــــــــا

هـمـیـن خـطـی

کـه مـــــــرا بـه تــــــو

وصـــــــــــــــــل

نـگـه مـی دارد را

بسیـــــار دوســـــــت مـی دارمـــ ..

پنجشنبه ششم مرداد 1390  توسط محمد  |

 

تو بی وفائی

می گی تنها تو به چشمم تو فقط این جوری هستی
تو می گی دید من اینه ، خب خودت بگو کی هستی ؟

نگو یه ادم ساده ، واسه من فرشته ای تو
مثه واژه های نابی توی هر نوشته ای تو

نه سیاهی ، نه سفیدی تو خود رنگین کمونی
تو هوایی ، نفسی تو ، می میرم اگه نمونی

تو مثه معجزه هستی واسه من از همه سرتر
تو به من بخشیدی خوبم با نگات یه حس برتر

تو نگات عاشقونس ، خیلی خیلی مهربونی
تو بتی من بت پرستم ، با توام ابرو کمونی

تو یه غصه قشنگی واسه چشمام لالایی
همه خوبیارو داری ، ولی حیف (( تو بی وفائی ))

جمعه هفدهم تیر 1390  توسط محمد  |

 

سکوت

سکوت حقیقت است

فریاد است

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و ببین که این بغض بی صدای من

اعتراف

به عشق همیشگی توست

سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390  توسط محمد  |

 

خدا .....

 

 خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگــــــیری؟؟
                                                       بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیــــــــــری
خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا میــــــــمونی
                                                       اگه راست میگن ببینم اون کجاست میــــــــــدونی
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟؟
                                                       من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که امیدی ندارم چرا باید زنده بمونم؟؟
                                                       خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
خدا جون میخوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
                                                       ولی قبل از مرگ ببینم عشقمو حتی یک ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگــــــیری؟؟
                                                       بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیــــــــــری

چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390  توسط محمد  |

 

پرواز

پرواز کن تا به جايي که مي خواهي برسي .اگر پرتاب شوي به جايي مي رسي که ديگران مي خواهند

یکشنبه چهاردهم فروردین 1390  توسط محمد  |

 

روز مرگم...

روز مرگم، اشک را شیدا کنید

روی قلبم، عشق را پیدا کنید

روز مرگم، خاک را باور کنید

روی قبرم،لاله را پرپر کنید

جامه را خاک و خاکستر کنید

خانه ام را وقف نیلوفر کنید

پیکرم را غرق در شبنم کنید

روی قبرم، لاله ای را خم کنید

روز مرگم، عشق را دعوت کنید

دور قلبم را کمی خلوت کنید

بعد مرگم،خنده را از سر کنید

رفتنم را،دوستان باور کنید

یکشنبه هفتم فروردین 1390  توسط محمد  |

 

رنگ چشمت

رنگ پاییز است این بی تابی ام
زرد و نارنجی است آتش بازی ام


رنگ دریاهاست این بیداری ام
آبی و زیباست شعر جاری ام


صورتی رنگ است این بی خوابی ام
سرخ سرخست این تب تنهایی ام


هر چه هرجا هست رنگش داده ام
من فقط در رنگ چشمت مانده ام


رنگ چشمت چون نهال کوچکیست
شیطنت هایش شبیه کودکیست


رنگ چشمت کوچه باغی پر درخت
که پرستویی از آنجاها نرفت


رنگ چشمت یک پل و یک انتظار
یک سلام و یک نگاه بی قرار


رنگ چشمت بوی باران در غروب
رنگ عاشق بودن دلهای خوب


رنگ چشمت مثل بغضی در سکوت
یا شبیه ناله های یک فلوت


رنگ چشمت چشمه سار سادگی
بهترین آغاز این دلدادگی


رنگ چشمت مثل حرفی ناتمام
من فقط باید بگویم یک کلام


رنگ چشمت بهترین رنگ خداست
من نمی دانم!
نمی دانم شبیه آن کجاست !!...

دوشنبه یکم فروردین 1390  توسط محمد  |

 

خاک

خاک می خواند مرا هردم به خویش

می رسند از ره مرا در خاکم نهند

آه.شاید عاشقانم نیمه شب

گل روی گور نمناکم نهند

یکشنبه پانزدهم اسفند 1389  توسط محمد  |

 

جای امن


دیریست می خواهم چیزی بگویم

اما نه
بگذار همانجا ته دلم بماند
تو گویی آنجا جایش امن تر است
و تو بهتر میفهمی اش

پنجشنبه پنجم اسفند 1389  توسط محمد  |

 

صداها.......

با سلام یه متنی بود چون خودم خوشم اومده بود گفتم بگذارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد 
صدا ها رو می شنوی ؟؟!!
نه!!! کدوم صدا ها ؟؟ دیوونه شدی ؟ حتماً خیالاتی شدی... بهتره بری یکم بخوابی
نه..... باور کن ! من میشنوم . یه چیزی توی سرم میگه بیا ... بیا من اینجام من منتظرتم بیا!!!
اه .... تو نمیفهمی چی داری میگی تو پاک عقل رو از دست دادی 
عقل ؟؟؟ اما من حرفی از اینکه اون رو میفهمم نزدم ! من اون رو احساس میکنم 
چی رو ؟
اون صدا رو که داره بهم میگه زندگی کن .... که داره از عشق برام حرف میزنه !!! ولی من نمی تونم حرفاش رو بفهمم فقط دارم احساسش میکنم ... احساسش میکنم که از درونمه... آره .... آره .... اون کسی که داره این حرفها رو بهم میزنه خودمم .... اون خود منه !!!
هی ... صبر کن ! معلوم هست چی داری میگی ؟ ببینم تو حالت خوبه ؟ فکر کنم باید بری دکتر ؟ !
دکتر ؟؟؟ اما اون به من میگه خودم با باید دکتر خودم باشم !
من که نفهمیدم حرف حساب تو با خودت چیه ؟ اصلاً حرفت قبول ... ولی من اون رو نمیفهمم و نمیتونم مثل تو احساسش کنم .... من حوصله ندارم ، من خسته ام ... میفهمی ؟ دیگه نمی تونم کنارت باشم پس خداحافظ!!!
خسته؟؟؟ یعنی آدم ها وقتی از هم خسته میشن همدیگر رو ترک میکنن ... از هم دور میشن ... آره درون من هم همینو میگه ... میگه کسی که کنارت بود قلبش بی صدا بود ! اون تو رو تنها گذاشت ... مثل خیلی از آدمهای این دنیا که قلبشون بی صداست اما اگر برای یک لحظه ... فقط یک لحظه میخواست حقیقت رو در وجودش درک کنه می توسنت درونش رو احساس کنه .... می تونست صدای قلبش رو بشنوه ... مثل من .... من تونستم .... من صدای قلبم رو شنیدم چون دونبال حقیقت بودم ... اما حیقیت من چیه ؟ که به دنبالش بودم ... درسته... حقیقت من خودمم ... آره .... حیقیت من همون صدای قلب منه .... قلبی که تا امروز بی صدا بود ولی حالا کسی خواسته که اون بیدار بشه ... و اون وجو خود من بود ...

یکشنبه هفدهم بهمن 1389  توسط محمد  |

 

ساز بي صدا

ساز بي صدا
سرد و ساکت مانده اي
اي صداي ساز من
*
در ميان دست توست
شهپر پرواز من
*
من صميمي تر شدم
تا تويي همراز من
*
فرش زير پاي توست
شعر من آواز من
*
اين من و اين بار غم
فکر تو دمساز من
*
سايه ات همراه من
عشق تو اعجاز من

*
من شکستم اين سکوت
تا تو باشي راز من
*
گر چه پايانم رسيد
اين تويي آغاز من
*
اين من و اين هجر تو
ناله و اين ساز من
*
پس چرا ساکت شدي
اي صداي ساز من؟

چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389  توسط محمد  |

 

سخنان فردوسی

دانایی توانایی به بار می آورد ، و دانش دل کهن سالان را جوان می سازد . فردوسی خردمند

گوش شنونده همیشه در جست و جوی سخن خردمندانه و حکیمانه است . فردوسی خردمند

خرد برترین هدیه الهی است . فردوسی خردمند

خرد و دانش مرد دانا در گفتار او هویداست . فردوسی خردمند

کسی که خرد ندارد همواره از کرده های خویش پشیمان و در رنج است . فردوسی خردمند

بی خردی اسارت بدنبال دارد .و خرد موجب آزادی و رهایی است . فردوسی خردمند

خرد مانند چشم هستی و جان آدمی است و اگر آن نباشد چگونه جهان را به درستی خواهی گذراند . فردوسی خردمند

اولین مرحله شناخت آفرینش همانا خرد است چشم و گوش و زبان سه نگهبان اویند که لاجرم هر چه نیکی و شر است از همین سه ریشه می گیرد .و افسوس که بدنبال کنندگان خرد اندکند باید که به سخن دانندگان راه جست و باید جهان را کاوش نمود و از هر کسی دانشی آموخت و یک دم را هم برای آموختن نباید از دست داد . فردوسی خردمند

خداوند درهای هنر را بر روی دانایان دادگر گشوده است . فردوسی خردمند

کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد . فردوسی خردمند

دانش ارزش آن را دارد که به خاطر آن رنج ها بکشی . فردوسی خردمند

به این زمین گرد که بسرعت می گردد بنگر که درمان ما در آن است و درد ما نیز ، نگاه کن و ببین که نه گردش زمانه آن را می فرساید و نه رنج و بهبودی حال بشر آن را به آتش می کشد ، نه آرام می شود و نه همچون ما تباهی می پذیرد . فردوسی خردمند

روح و روان و دل جهان روشن است و زمین را بی دریغ روشن می سازد خورشید از خاور برخاسته بسوی باختر که مسیری درست و بی نظیر است ای آنکه همچون آفتاب لبریز از نور و خردی تو را چه شده است که بر من نمی تابی ؟!! . فردوسی خردمند

چراغ مایه دفع تاریکی است ، بدی جوهر تاریکی در زندگی آدمی است ، که از آن دوری باید جست . فردوسی خردمند

بی خردی است، که بگویم کسی بدی را بی بهانه (دلیل )انجام می دهد . فردوسی خردمند

رنج منتهی به گنج را کسی خریدار نیست . فردوسی خردمند

اگر برای انجام کاری بزرگ ، زمان نداری .بهتر است بی درنگ آن را به دیگران بسپاری . فردوسی خردمند

کتاب زندگی گذشتگان ، جان تاریک را روشنی می بخشد . فردوسی خردمند

این جهان سراسر افسانه است جز نیکی و بدی چیزی باقی نیست . فردوسی خردمند

فرمان ایزد به جهانداران داد و دهش است . فردوسی خردمند

کسی که به آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند . فردوسی خردمند

آنکه آفریننده و با فر است در این جهان رنج های بسیار خواهد خورد . فردوسی خردمند

از بزرگان تنها رنجهاست که باقی می ماند . فردوسی خردمند

جایگاه پرستش گران کوهستان است . فردوسی خردمند

آزادگان را کاهلی ، بنده می سازد . فردوسی خردمند

فرمانرویانی که گوش به فرمان مردم دارند در زندگی جز رامش و آوای نوش نخواهند شنید . فردوسی خردمند

کسی که بر جایگاه خویش منم زد بخت از وی روی بر خواهد تافت . فردوسی خردمند

خسروی بزرگتر ، بندگی بیشتر می خواهد . فردوسی خردمند

ابلیس مانند نیکخواهان پیش می آید ، ابتدا عهد و پیمان می گیرد ، سپس راز می گوید . فردوسی خردمند

آنگاه که هنر خوار می گردد جادو ارجمند می شود . فردوسی خردمند

دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند سخن از نیکی را هم باید مانند راز گفت . فردوسی خردمند

جز مرگ را ، هیچ کسی از مادر نزاد . فردوسی خردمند

دوشنبه چهارم بهمن 1389  توسط محمد  |

 

 
گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم

گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم

گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند

گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

جمعه دهم دی 1389  توسط محمد  |

 

گوش کن

گوش کن فاصله ها ! 

ریزش برگ. خزان. تنهایی

سایه ی تیغ به روی رگ هر آواره.

دست ها سوی خدا                

عشق ها نافرجام.

گوش کن پروانه !

سوزش بال و پرش

پی یک شعله ی شمعی که کند مجنونش

گوش کن هدهد من !

پر پرواز ندارد کفتر

چه کسی کبک را آموخت ؟

که اگر اگر بال نباشد قدمی در راه است

گوش کن ابرها می گریند !

گل مریم. ترس از چیده شدن

دست من در حسرت یک چیدن گل

یاد من باشد اگر آرزویم خشکید

اشکهایم باعث رویش آن نیست.

شبی با خیالت

تو بهترین بهونه‌ی بودنم هستی

تو قشنگ‌ترین بهونه‌ی زندگیم هستی

تو می‌تونی یه دوستِ خوب باشی و بهونه‌ای برای آرامشم

تو می‌تونی یه معشوقه باشی و زیباترین بهونه‌ برای عاشق شدنم

تو میتونی مثل پدری مسؤولیت‌پذیر و حامی؛ بهترین تكیه‌گاه تنهاییام باشی

تو میتونی مثل مادری مهربون مطمئن‌ترین بهونهِ لحظه‌ی دلواپسی‌هام باشی

بهونه‌ی قشنگی برام باش كه به اُمید بودن تو؛ زندگیم معنا پیدا كنه

عزیزم، هم‌‌نفسم، یادت باشه كه تو بهونه‌ی قشنگِ زندگیم هستی

دوشنبه هشتم آذر 1389  توسط محمد  |

 

بذار عاشقت بمونم

 

قلب من میگه که هستی 
اما چشمام میگه نیستی 
خیلی سخته باورم شه 
که تو پیشم دیگه نیستی

بگو که هنوز چشاتو 
رو به عشق من نبستی 
چشم من میگه تو رفتی 
اما قلبم میگه هستی

حالا که همش خیاله 
بذار دستاتو بگیرم 
بذار توو فرضه محالم 
با تو باشم تا بمیرم

بذار عاشقت بمونم

حالا که همش توو رویاست 
نذار دلتنگت بمونم 
مرگه بیداری برا من 
اینو خیلی خوب میدونم

بذار عاشقت بمونم

شنبه بیست و نهم آبان 1389  توسط محمد  |

 

تنها

              دیر گاهیست که تنها شده ام

               باز هم قسمت غم ها شده ام 

              من که بی تاب شقایق بودم

                قصه ی غریب صحراشده ام

                    مگرآینه زمن بی خبرشده است

                همدم سردی یخها شده ام

                 وسعت دردفقط سهم من است

                که اسیر شب یلدا شده ام

              کاش چشمان مرا خاک کنند

               تا نبینم که چه تنها شده ام

یکشنبه هجدهم مهر 1389  توسط محمد  |

 

خیلی وقت بود نمی نوشتم

خیلی وقت بود نمی نوشتم . خیلی وقت بود می نوشتم و پاره می کردم . اما امشب می نویسم ؛ چون امشب پر از غصه ام . غصه های سباه سفید . غصه های رنگی . امشب تفکرم از فردا رنگیست ، اما نمی دونم لحظه ای بعد هستم یا نه . و در تاریکی ذهنم از فرط خیال غصه هایم می رقصند . امشب آسمون ابریه . و صدایی در دل شب ناامیدم می کند از زیستن . این صدا را تو شنیدی ؟ صدای وهم انگیز سکوت . امشب اینجاست در دل تاریکی شب غوطه ور است . من از این تاریکی می ترسم . امشب ستاره می خوام . باید ستاره های کاغذیمو از توی کشو بردارم و بچسبونم روی شیشه ی پنجره . اما این آخرین باره

چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389  توسط محمد  |

 

حذر از عشق

نازنین دختر تنها ، تو بگو
حذر از عشق ، توانم یا نه ؟
 
من ز تو می پرسم
حذر از این همه احساس توانم یا نه ؟
 
تو بگو
قلب من گشته ز عشقت محزون
پرشکوه شعله عشق است ،که تو می بینی
پشت آن شعله عشق ،پیکری می سوزد!
 
نازنین دختر باران تو بگو
خیل اشکهای شبانه همه از دوری توست
 
تو ز من می خواهی
حذر از عشق کنم ؟
تو پذیرا می شوی دوری زمن
اینچنین ، حرفی نیست
 
کس نمی داند ، سوگم از چیست
ریشه این همه درد ، ز غم دوری توست
تـــو بـــرو
تـــو بـــدان
و تـنها تـــو بـــخوان
حذر از عشق تو ، هرگز هرگز
تپش قلب من بی تـــو
هـــرگـــز

یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389  توسط محمد  |

 

خیلی بی وفایی

**** 

به چه میخندی تـــــــــو؟ 

به مفهوم غم انگیز جدایــــــــــی؟ 

به چه چیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز؟ 

به شکست دل من یا پیروزی خویــــــــــــــــش؟ 

به چه میخنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی؟ 

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کـــــــــــــــــــــــــــــــــرد ؟ 

یا به افسونگری حرفهایت که مرا سوخت و خاکستر کــــــــــــــــــــــرد؟ 

به دل سادهی من میخندی که دگرتا ابد نیز به فکر خود نیســــــــــــــــــــت ؟ 

خنده دار است بخنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ... 

پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389  توسط محمد  |

 

 



ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

mamad_titi@yahoo.com

 

 

دلتنــــــگ
حس هیجی نیست
بود ..... نبود
خدا..............
دفتر عشـــق
انتظار
شرمنده ام ××× گفته بودم
شتاب مکن
خـ‗__‗ـدایـ ‗__‗ـا
زمونه

 

دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388

 

 

.::به خیســی باران::.
خاطراتی از تنهایی تا مرگ
KaTe&AnA
ღ خلوت دل کهـربا ღ
LOVE

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود